ذبيح الله صفا

1141

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* بيگانه‌ييست چرخ ز بزمش برون كنيد * پيمانه‌يى تهيست فلك ، سرنگون كنيد اى باده‌دوستان جگرم را گداختيد * يك ذره التفات بدرياى خون كنيد من عاشقم بداغ تسلى نمىشوم * اول علاج پينهء داغ جنون كنيد كيفيت سرشك كم از خون باده نيست * اى مردمان ديده ، رخم لاله‌گون كنيد * دل ديوانه بيرون از خم زلف تو چون آيد * محالست اينكه مجنون از پريشانى برون آيد صنوبرقامتى اى باغبان عزم چمن دارد * ازين گلشن برون بر سرو را تا او درون آيد از آن ساقى كه هركس ساغر سرشار مىگيرد * اگر جامى بدست عاشق آيد سرنگون آيد اگر صد زخم بر دل باشدم چون غنچه مىخندم * ستم‌ناديدگان را گريه بر بخت زبون آيد مخند اى غنچه از حرف صبا در هر گلستانى * مبادا مشرقى هم بر سر شور جنون آيد * صبح شد برخيز تا برخيزد از دلها خروش * جرعه‌يى در كار مستان كن ز ته ميناى دوش از نسيم صبح دل در سينه‌ام چون گل شكفت * از صبا خونم چو شاخ ارغوان آمد به جوش اى پسر پيمانه‌يى پر ساز تا پيدا كنيم * قوت پايى كه نتوان آمد از مستى به هوش سرخى خون شفق پيدا شد از دامان صبح * باقى مى را غنيمت دان و در باقى مكوش روز وصل از گريه نتوان مشرقى را منع كرد * فصل گل نتوان ز افغان كرد بلبل را خموش * ما و دل ايمن از غم عالم نشسته‌ايم * در سايهء چراغ دل هم نشسته‌ايم بگذار تا دمى بفراغت برآوريم * اين يك نفس كه با دو سه همدم نشسته‌ايم ننشسته گرد بر جگرى از غبار ما * بر هر گل زمين كه چو شبنم نشسته‌ايم رفتيم و روشنايى ما شمع راه ماست * در سايهء چراغ كسى كم نشسته‌ايم مانند داغ لاله در اين باغ مشرقى * بر روى خون خويش بماتم نشسته‌ايم * صوفى كه درد در قدح دوست مىكند * صاف اعتقاد نيست اگر پور ادهمست آن نيستم كه عجز كنم پيش هيچكس * غير از خدا كه واقف اسرار مبهمست رفتى هميشه تخت سليمان به روى باد * وين منزلت نه پايهء فرزند آدمست